صبحتون بخير

بهار رو چند ساليه دوست ندارم

محمود از ۱۵ اسفند شروع به سرفه ميکنه و تا اول خرداد ادامه داره

الان که بزرگترشده خيلی بهتره کوچيکی پدرم در ميومد روزهای سختی بود

ديروز عصر جاتون خالی رفتيم با محمود تو کوچه های محلمون سيگارت زديم و از اين کارهايی که به عمرم نکرده بودم . محمود غرق شادی بود.

کلی کارهای عيد را کرديم ولی باز هم مونده

پرده حال نصب بشه . پرده اتاق من شسته بشه . کلی خريد و بستن ساک سفر . دلم براتون تنگ ميشه . دوستتون دارم هزار تا

  
نویسنده : مرجان كشاورزي ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢


گزارش قرار دماوند

صبح زود بيدار شدم و کارهام رو کردم و لحظه رفتن محمود گير داد که من نميام شلوار ندارم و آخر هم با دعوا و معرکه شلوار مدرسه‌اش رو پوشيد و اومد

رسيديم و دوستان بودند و با مدتی تاخير و حل کردن جدول کنار خيابون بلاخره اتوبوس اومد و رفتيم

جای نيومده ها خالی جای زيبايی بود

کلی آتيش بازی کردم و سيب زمينی کباب کرديم

زياد تو خودم بودم و گاهی بچه ها منو از تو خلوتم ميکشيدند بيرون ولی احساس پير شدن و دوره باز نشستگی از وبلاگ نويسی به سراغم اومده و....

دست ليدرها درد نکنه کلی زحمت کشيده بودند و کلی برنامه ريزی که خدا را شکر خوب برگزار شد

  
نویسنده : مرجان كشاورزي ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢


روزهای داغ

اين دم دمهای عيد مصيبته و هميشه شلوغ بوده الان بدتر شده

همه چی قاطی شده

مادر شوهر و عروس کوچيکه زدن به تیپ هم و خونه هاشون رو جد کردند و ما مجبور شديم ۵ مليون جور کنيم سهم برادر شوهر رو بخريم

اسباب کشی کردند و رفتند و مامان خونه اش خالی شد و آخه وسايلش رو برده بود جنوب و خلاصه کلی وسيله بار زديم با نيسان برديم خونه مامان

کامپيوترهای دفتر ديوونه شدند و ۲ تا کامپيوتر خريديم و فردا ميان نصب کنند و ۲ تای قبلی رو هم ارتقا بدن

يه آب سرد کن خريديم امروز ميان نصب کنند

کامپيوترها ميز نداره امروز يا فردا ميان اونها رو نصب کنند

ديروز بعد از پارک رفتيم خونه مامان هاجر و برگشتن علی سر تا پای من رو استفراغی کرد و رسيديم خونه شاگردم دم در منتظرم زودتر ايستاده بود از ۵ تا ۹ باهاش تز کار کردم و دل درد های خودم شروع شد.

صبح تخم مرغ خورده بودم فکر کنم مونده بوده و به سلامتی از ۳ صبح دل درد و بيرون روی  همين وسطها جلد مجله رو هم اجرا کردم که بايد صبح ميبردندو ساعت ۸ کلاس داشتم درس دادم تا ۱۱ و بعد کارهای بانک و معطلی اون و الان اومدم خونه  . کارگر داره خونه تکونی ميکنه. محمود نهار ميخواد. علی خوابشو کرده و قبراق و شنگول ميخواد شيطونی کنه

يکی بگه من کجا در برم تا ۲۵ اسفند؟

از ديروز ظهر چيزی نخوردم و الان

  
نویسنده : مرجان كشاورزي ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢


وای که چقدر شب دير ميرسه

نميدونم شبها دير ميرسه و زود چرا تموم ميشه و خستگی تو تنم ميمونه

از صبح ساعت ۶ بيدارم و يک ربع به هفت زدم بيرون و درس دادم تا ۱۲ و نيم و تا رسيدم دفتر شد ۲ و نهار و کار و کار و کلی سی دی رايت کردم يک جا پيدا شد قراره سی دی هامون رو با هم تاخت بزنيم .

فردا هم کارها فشرده است .

ديروز هم حدود ۴ ساعتی تو صف موبايل بودم

فردا مهرداد ميره بليط قطار بگيره برای عيد ميريم جنوب خرمشهر

يک هفته ای از دستم راحت هستيد.

امروز با رئيس دعوام شد و کلی اعصاب خوردی بقيه اش مونده برای فردا صبح اميدوارم به خير بگذره

شبتون خوش . ديگه از کم خوابی دارم ميميرم

 

  
نویسنده : مرجان كشاورزي ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢


شبتون به خير

خيلی خوبم . خوشحالم از نامزدی گلدونه و ياد مرگ

خوشحالم از اينکه در انتخابات شرکت نکردم

خوشحالم از اينکه همه خانواده سلامتند

خوشحالم که المثنی و  پارسا خونه گرفتن

خوشحالم و خوشحالم و خوشحالم

  
نویسنده : مرجان كشاورزي ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢